هان اي رسول به بندگان من بگو: «من نزديكم، و دعاي دعاكننده را به هنگامي كه مرا مي خواند پاسخ ميگويم»
منتظرم...
منتظرم تا پاسخم بگويي
خدايا مدتهاست كه دستهاي نيازمان به سويت دراز است
خدايا تو بخشنده و مهرباني
پيش هركس مي روم نشاني تورا به من مي دهد
مي گويند اگر كسي به در خانه ات بيايد دست خالي برنمي گرداني
پس مي خواهم ...
مي خواهم كه در خانه ات را بر روي ما باز كني
مي خواهم كه دستان نياز مادر و پدرم رو بفشاري
مدتهاست درخانه ات را مي زنند و از تو چيزي مي خواهند
پس به خاطر آنها هم كه شده پاسخم را بده
ديروز موقع اذان مغرب مادرم را براي لحظه اي ديدم كه چگونه عاجزانه ازتو درخواست مي كرد
خدايا دلشو شاد كن
خداي مادرها و پدرها
به خاطر همون مهربوني كه توي دلشون گذاشتي تا به بچه ها شون بي دريغ مهربوني كنند ازت مي خوام
مي خوام كه هرآنچه كه ازت مي خوان بهشون بدي
خدايا مادرم توسل كرده به حضرت زهرا (سلام اله عليه) و هميشه با قاطعيت مي گه اون حضرت منو تا حالا بيجواب نزاشته
پس ازت خواهش مي كنم
به خاطر دل حضرت زهرا (سلام اله عليه) كه خيلي پيشت آبرو داره دل مادرم رو شاد كني
خدایا مادرم دلش قرصه به توسلش
خدایا دلشو قرص تر کن
خدایا عاجزانه ازت درخواست می کنم دل همه رو شاد کنی
همه اونایی که نگرانن - همه اونایی که مشکلی دارن
خدایا به حق صاحب الزمان (عج)
به حق همه اونایی که پیشت آبرو دارن
عاجزانه از درگاهت می خوام و دستان نیازم به سویت درازه
منتظرم ...
خیلی التماس دعا دارم
(حالا طرف کی بود؟ یکی از ادمای شریف روزگار اما حرفه ای در هک )
یه بار قبول کردم و add کردمش اما از اونجایی که من خیلی محافظه کار هستم فورا کلمه رمز و عوض کردم٫ ۲ روز بعددیدم باز شروع کرده به add کردن ٫ نمی دونم چرا قبول کردم و دوباره add کردم و رفتم تا دوباره کلمه رمز رو عوض کنم ..
کار نکرد !
کلمه رمز کار نکرد !![]()
فورا رفتم قسمت forget password و اطلاعات رو وارد کردم اما error می داد...
شده بودم مرغ پرکنده می دونستم اطلاعاتم درسته اما چرا قبول نمیکرد !!!!بیش از 20 بار forget password رو امتحان کردم اما همش error می داد "Sorry cant be reset online " یه چیزی تو همین مایه ها
نمی دونستم باید چیکار کنم یه ایمیل به اقای شریف روزگار فرستادم و کلی ازش گله کردم که فلانی وجدانت کجا رفته و بایدجوابگو باشی و از اینجور حرفا..
خلاصه اینکه کلی موعظه اش کردم و به راه راست خداوندی هدایتش کردم![]()
اما اینا که واسه من password نمی شد !!!!
تنها یه راه مونده بود اونم کچل کردن yahoo ![]()
فورا به یاهو ایمیل دادم و مشکلم رو مطرح کردم خلاصه بعده کلی ایمیل دادن و ایمیل گرفتن با افتخار password جدیدی برای ایمیلم از یاهو گرفتم ...
بابا دمش گرم yahoo خداییش شیفتشون شدم اساسی
فورا ایمیل به ظاهر هک شدمو باز کردم و با کمال شرمندگی دیدیم اصلا هک نشده بودم.
نکته : من تا احساس کردم هک شدم یه ایمیل و یه offline برای ایمیل هک شدم فرستادم تا در صورتی که تونستم ایمیلم رو پس بگیرم بفهمم کسی میل منو باز کرده یا نه (البته اینو از طریق مسنجر میشه فهمید چون اگه میلت باز نشده باشه مسنجر بهت اعلام میکنه و در غیر اینصورت اعلام نمیشه)
حالا باید با عرض شرمندگی یه ایمیل عذرخواهی به اقای شریف روزگار بدم.
من و قدسي هر روز عصر موقع رفتن خونه شاهد فيلمهاي كوتاه كمدي و درام در ايستگاه اتوبوس هستيم. اگه يه روزي اين فيلمها به جشنواره برن همشون سي تا مرغ بلور مي گيرن. آخرين و داغ ترين داستان رو براتون مي گم.
روزي روزگاري من توي ايستگاه ايستاده بودم اون روز قدسي از شانس بد يا خوبش نبود آخه عروسي داداشش بود. طبق معمول هميشه اتوبوسها همه شلوغ بودن و هر اتوبوسي كه مياومد مردم بيچاره از كمبود جا صورتاشون به شيشه چسبيده بود حتي توان پلك زدن هم نداشتن. از هر پنجره اتوبوس پنج ، شش تا دست و سر و پا اومده بود
خلاصه توي اين شلوغي و بياتوبوسي همه اعصابشون خرد شده بود كه چرا يه اتوبوس خالي نميياد، سه تا خانوم با هم گيس و گيس كشي داشتن. دو تا چادري تو يه گروه و يه مانتويي در گروه مقابل. همش هم تقصير اين اتوبوس و شركت واحده كه باعث شد اينا اعصابشون خرد بشه و باهم گيس به گيس بشن. اول يواش باهم بحث كردن ولي يه دفعه اوج گرفت.![]()
مانتويي به ![]()
چادري ها گفت : بريد گمشيد بدبختهاي ترشيده، دلتون شوهر ميخواد، حداقل بريد سبيلاتونو يه كاري بكنيد ... تا يكي بهتون نگاه كنه !!! خلاصه دست گذاشت روي نقطه ضعف اون خانمهاي ترشيده بخت برگشته.
آخ قدسي جون حالم بد شد فشارم افتاد پايين برو برام آب قند بيار ![]()
![]()
![]()
تو كه ميدوني من كه اصلا بهم برنخورد. آي خدا ديگه چشمام جايي رو نميبينه
قلبم از كار افتاده يكي كمكم كنه دارم مي ميرم !!!
مرگ رو با چشمهاي خودم ديدم و دم نزدم ايكاش زمين دهن باز مي كرد منو نوش جان مي كرد ![]()
![]()
![]()
![]()
خلاصه دوتا خانوم هم گفتن: تو چي! تو كه بيشتر به شوهر احتياج داري قيافه مثل ميمونتو حسابي ماليدي تا يكي بهت نگاه كنه! اونم از سيم كشي دندونات (آخه مانتوييه دندوناشون ارتودنسي كرده بود) يا به عبارتي سيم كشي كرده بود. كافي بود همون موقع گوشيمو ميگرفتم سمت آقايان و يه عكس از چهره هاشون مي گرفتم. همه شاد و شادان بودن و همه نيشها تا بناگوش بازشده بود. بقيه خانوما هم هي لبشون رو مي گزيدن و مي گفتن واي چه دختراي بدي ! عجب حرفهايي مي زنن خجالت نميكشن !!! منم نمي دونستم بخندم يا گريه كنم.
قد بلند ٫ چهار شونه ٫ چشم های درشت ابی ٫ بسیار بسیار بسیار مودب ٫ خانواده ای اصیل ٫تحصیل کرده خلاصه به قول خودم OpSs !!
ولی یه مشکلی هست ..
بطری قورت داده !
هر چقدر خدا به این پسر زیبایی داده از اون طرف بطری تو دهنش کرده ! خدا اون روز و نیاره که بخواد حرف بزنه ![]()
اخه بابا پسر به این خوشکلی چرا باید اینقدر صداش بد باشه؟؟؟؟!!!!!!!!
اقای بطری اگه حرف نزنه همه عاشقش می شن ٫ هیچ پسری نمی تونه از نظر زیبایی باهاش رقابت کنه وقتی دختری می بیندش پاهاش سست می شه٫ قلبش به طپش در میاد حرارت بدنش بالا می ره ٫صورتش قرمز می شه ٫عرق می کنه و احساس می کنه عاشق شده اما به محض اینکه صدای اقای بطری رو می شنوه چشماش سیاهی می ره و با عرض معذرت بالا میاره ![]()
اما هر چی هست من خیلی از حضور اقای بطری تو اون کارخونه خوشحالم چون از وقتی اومده فشار کاری بسیار کم شده ![]()
امروز وقتی موقع زنگ تفریح قدسی اومد پیش من اقای دگوری حرف دلشو باهاش درمیون گذاشت اون به قدسی گفت که دیروز خیلی از دست خانم black عصباني شده آخه اين خانوم رئيس قدسي جونه خلاصه گفت كه ازش ناراحته و مي خواد يه روزي حالشو بگيره . قضيه از اين قرار بوده كه آقاي دگوري خوشحال و شادان به همراه يكي از آدماي مهم رفته بود تو قسمتي كه خانم black رئيسشه ، براي پاچه خواري طرفو همراهي كرد (البته اين روش يكي از مهمترين و كاربردي ترين روش درپيشرفت تمام امور براي افرادي مثل آقاي دگوري مي تونه باشه (توصيه بهداشتي بود!
)) و از اونجايي كه خانم black خيلي خيلي جديه درجواب سلام جناب دگوري يه تيكه آبدار بهش مي ندازه و اونم حسابي جلوي اون ادم مهمه قرمز و بنفش و ... مي شه و به فكر تلافي مي افته
. دسته بر قضا خانم black يكي دو ساعت بعد از اين ماجرا مي ياد پيش جناب دگوري كه من بيچاره شاهد اين ماجراي گيس به گيسي بودم . بيچاره خانم black تااومد تو اتاق گفت واي اتاق چقدر سرده در همين لحظه اقاي دگوري فرصت رو غنيمت شمرد و گفت : هرچيه سرديش از خيلي از جاهاي ديگه اين كارخونه بهتره خيلي جاها هستن كه سرديشون زير سردي قطب در همين لحظه اتيش بود كه از گوشاي خانم black دراومد و گوشه چشمي نازك كرد و در بيچاره رو كوبيد و رفت جناب دگوري هم كه به خيال خود حال خانم black گرفته بود راضي و خوشحال بود و يك لبخند نانازي روي لبهاش نقش بست
و فكر كنم كه امشب با خيال راحت سر به بالين بزاره چون به آرزوش رسيد و حسابي خانم black رو عصباني كرده.
اما من مي دونم كه اين ماجرا سردراز داره چون خانم black از اون ادمايي هست كه اگه يه اقا بهش بياحترامي كنه تاپوستشو نكنه ول كن نيست يه جورايي فمنيسته خيلي سرسخته بيچاره آقاي دگوري دلم براش ميسوزه فكرشو بكن آقاي دگوري بدون پوست چي ميشه ![]()
دمبه با اینکه دمبس اما خیلی جاتون خالی جیگره ![]()
یه پسره متولد ۵۴ ( من و اختر از روی دفترچه بیمه اش کشف کردیم )
تا دلتون بخواد پولدار قدیما یه ۲۰۶ داشت البته الان عوضش کرده اختر الان ماشینش چیه ؟؟
یه خونه ی بسیار بزرگ تو الهیه (یعنی بهشت)![]()
بسیار بسیار دختر باز
و در کل !! OpS ![]()
اره می دونم الان همه ی دخترها احساس می کنن عاشق دمبه شدن ٫ من و اختر مدتهاست در عشق دمبه می سوزیم ![]()
حقوقی که دمبه از اون کارخونه می گیره حدود ۴ برابر حقوق من و اختر ![]()
خداییش حسودی نداره ؟؟ کارش از ما کمتر نباشه بیشتر نیست !
خلاصه اینکه دمبه یه خصوصیت بسیار کاربردی داره که اکثر ادمای پولدار دارن اونم اینکه رفتارش با ادمای مختلف متفاوت ٫ اگه کارش به کارت گیر باشه بسیار مودب و خوش برخورد می شه در غیر اینصورت سلام هم به زور ازش می شنوید !!
یادمه یه بار من و اختر روز تولدش بهش اس ام اس دادیم گفتیم یه کادو واست داریم جالبه حتی براش مهم نبود ما کی هستیم اما می خواست که کادورو حتما براش بفرستیم
اگه اختر جلوی منو نمی گرفت یه بار می خواستم چند سال پیش یه لنگه جوراب کثیف کادو کنم واسش بفرستم .
نمونه ی بارزش همین خودمو اختر
فکر میکنید ما چطوری رفتیم دانشگاه؟؟ اره خودشه با تقلب ! بگذارید از اول اولش بگم
اولین وجه اشتراکی که بین خودمو اختر پیدا کردم عقده ی دانشگا ه رفتن بود ٫ من و اختر ارزومون این بود که پایان نامه داشته باشیم
همیشه موقعی که از سر کار تعطیل می شدیم میرفتم وسط میدون سر راهمون هر کی رد می شد بلند بلند از پایان نامه و استاد راهنما هامون حرف می زدیم٫ نه اشتباه نکنید ما اصلا دانشگاه نرفته بودیم که حالا بخواهیم پایان نامه یا استاد راهنما داشته باشیم
تمامش قوه ی تخیل من و اختر بود و تنها نیرویی که باعث می شد ما خیلی استادانه این کارو انجام بدیم عقده ای بودنمون بود
خلاصه اینکه بالاخره اونقدر کنکور شرکت کردیمو تیتاپ های سر کنکور خوردیمو پشت کنکور موندیم تا یه دانشگاه تاسیس شد بدون کنکور !
خدا قربونش برم دلش به رحم اومد و چنین دانشگاهی و واسه من و اختر خلق کرد .
اما یه اشکال وجود داشت اونم این بود که یه امتحان ورودی داشت
اخه کی حوصله ی درس خوندن داشت بابا ٫ اطلاعات عمومی ما هم که صفر بود حالا باید ما چیکار میکردیم
رفتیم سر جلسه ٫جاتون خالی هیری بیری بود که به عمرم ندیده بودم
نشستیم سر سوال ها هی فکر کن هی فکر نه فایده نداشت مغزه پکیده بود ٫ پس چیکار می کردیم ؟ خودشه تقلب ! اونجا انقدر شرتی پرتی بود که اگه از رو دست هم نگاه می کردیم هیچی بهمون
نمی گفتن .
اما بازم یه مشکلی وجود داشت مشکلی بزرگ تر از مشکل قبل !
اخه تقلب از کی؟ اونجا که هیچکس چیزی حالیش نبود٫اگه چیزی بارشون بود که نمی اومدن چنین دانشگاهی
من و اختر به بن بست رسیده بودیم٫ تا اینکه وسط جلسه اتفاقی افتاد که باعث جرقه ی در مغز من و اختر شد.
یک دفعه دیدیم صدای داد و ببداد مراقب جلسه بلند شد که فلانی چرا رو برگه سوال علامت زدی !!!!
اونهمه از رو دست هم می دیدین با هم مشورت می کردن هیچی نگفت اما تا رو برگه سوالا علامت گذاشتن اه از نهادشون بلند شد .
این ماجرا من و اختر و به فکر فرو برد ....
ما به یه نتیجه ی مهم و سرنوشت ساز رسیدیم اونم این بود که سوال های دوره ی بعدی دقیقا مشابه همین سوال ها هست .
در واقع اونا می خواستن همین برگه ها رو دوباره دوره بعدی جلوی ما بگذارن
خوب دبگه بقیشم میشه حدس زد.
من و اختر بعد از جلسه فورا به دنباله جوابهای سوالها رفتیم و با سر افرازی در امتحان قبول شدیم .
با وجد بسیار رفتم پیش اختر ٫ مثل همیشه اقای دگوری تشریف نداشتن
من و اختر مدتها منتظر بدست اوردن چنین گوهری (ایرانسل ) بودیم .هی من میگفتم هی اختر می گفت به این زنگ بزنیم به اون زنگ بزنیم تا بالاخره قرعه به نام سیاه سوخته افتاد پسری متولد ۶۲ متاهل ٫ ۱ اس ام اس دادیم جواب نداد ۲ تا اس ام اس دادیم جواب نداد ۳ تا اس ام اس دادیم جواب نداد٫ بابا دمش گرم به این می گن مرد وفادار زندگی !!!
نشون به اونشون که این مرد وفادار زندگی تا ۶ ماه شب و نصف شب با اس ام اس هاش و تماس هاش من و رسما کچل کرد . حالا بماند که تو این ۶ ماه حتی یک بار هم از طرف من جوابی نشنید ٫ بابا ای ول سیریش سیا سوخته ی ما روی هر چی ادم سیریش کم کرده بود. ( امان از این مرد ها )
من با اختر همکارم با هم تو یه سال رفتیم سر کار هفت سال بیگاری کردیم بده هفت سال با کلی گزینش و شرط و شروط یه قرار داد باهامون بستن که معلوم نبود از کجاشون در اورده بودن جای که باید مزایای کارمندی بهمون می دادن ما رو کارگری حساب می کردن و جایی که باید مزایای کارگری بهمون می دادن ما رو کارمندی حساب می کردن در کل شده بودیم شتر مرغ !!
اختر دختر باحالیه اولین چیزی که ازش فهمیدم این بود که گردی صورتش با پرگار به اثبات رسیده اونم در جای معتبری مثل مدرسه
خلاصه این که ۸ سال از زمان ورود ما به اون کارخونه می گذره و ما هنوز تو همون کارخونه در شغل شریف بیگاری به ملت سو استفاده کن و پول پرست خدمت می کنیم
توی این کارخونه ی ما شخصیت های مهمی هستن که کم کم باهاشون اشنا می شین
یکی از این شخصیت های مهم دگوریه
دگوری یه اقای محترمی که هم اتاقی اختره
هیچ وقت این دگوری تو اتاقش نیست و این اختر بی نوا باید پاسخ گوی ارباب رجو های دگوری باشه
دگوری از ادمهای چرب زبون شریف روزگاره مردی ریز اندام و کوتاه قد و همچنین متاهل
و چیزی که من به تازگی فهمیدم و جاتون خالی بسیارتعجب کردم اینکه ایشون مهندس دگوری هستن (حالا مهندسه چی نمی دونم !!!!)